نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۴ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز

زین پس من و خیالش و شبهای دیرباز

امروز در جهان بنیازست ناز ما

و او از نیاز فارغ و از ناز بی نیاز

عشاق را اگر بحرم ره نمی دهند

از ره چر برند بآوازه ی حجاز

محمود اگر چنانک مسخر کند دو کون

نبود زهر دو کون مرادش بجز ایاز

رو عشق را بچشم خرد بین که ظاهرست

در معنیش حقیقت و در صورتش مجاز

ای رود چنگ زن که چو عودم بسوختی

چون سوختی دلم نفسی با دلم بساز

در دام زلف سر زده ات مرغ جان من

همچون کبوتریست که افتد بچنگ باز

سرو سهی که هست شب و روز در قیام

چون قامتت بدید بر او فرض شد نماز

خواجو نظر ببعد مسافت مکن که نیست

راه امید بر قدم رهروان دراز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و اندیشه‌های عاشقانه شاعر می‌پردازد. او از دوری و غم ناشی از آن سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه عشق و زیبایی معشوقش او را می‌سوزاند. شاعر به تضاد میان نیاز و بی‌نیازی اشاره می‌کند و از محدودیت‌های خود در ابراز عشقش سخن می‌گوید. همچنین او به جذابیت و زیبایی‌های معشوق اشاره کرده و عشق را راهی برای رسیدن به حقیقت می‌داند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در زندگی ممکن است موانع و مسافت‌ها وجود داشته باشد، اما امید و عشق همیشه راهی برای ادامه دادن فراهم می‌کند.