شمارهٔ ۱۷۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش
یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار
یار باید که بود آگهی از یارانش
زورمندی که گرفتار نشد در همه عمر
چه خبر باشد از احوال گرفتارانش
خفته در خوابگه اطلس دیبا با دوست
نبود آگهی از دیده ی بیدارانش
از طبیبی نتوان جست دوای دل ریش
که نباشد خبر از علت بیمارانش
می پرستی که بود بیخبر از جام الست
چه تفاوت کند از طعنه ی هشیارانش
تیر باران بلا را من مسکین سپرم
وانک شد غرقه نباشد خبر از بارانش
ما دگر نام خریداری یوسف نبریم
که عزیزان جهانند خریدارانش
تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست
خوابگه نیست برون از در خمّارانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد و رنج تنهایی و غم یارانی اشاره میکند که از حال همدیگر بیخبرند. او میگوید یار واقعی کسی است که از احوال دوستانش آگاه باشد و در غیر این صورت نمیتواند یاری کند. زورمندی که هرگز دچار گرفتاری نشود، نمیتواند دربارهی مشکلات دیگران حرف بزند. همچنین، خواب آلودگی و بیخبری از واقعیتهای اندوهناک از نظر او نکوهش میشود. شاعر میگوید کسی که از درد دیگران خبر نداشته باشد، نمیتواند درمانگر یا یاریدهنده باشد. او به طور کلی بر اهمیت آگاهی و ارتباط میان دوستان تأکید دارد و یادآور میشود که با بیخبری، از طعنهها و مشکلات نمیتوان فرار کرد. در پایان، اشارهای به یوسف و عزیزان دنیا دارد که نشان میدهد کمبود ارتباط و آگاهی میتواند به طور جدی بر روابط تأثیر بگذارد.