نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که نیست بخاک درت امید وصول

کجا بمنزل قربت بود مجال نزول

اگر وصال تو حاصل شود بجان بخرم

ولی عجب که رسد کام بیدلان بحصول

چنین شنیده ام از پرده ساز نغمه ی شوق

که ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول

خموش باش که با کشتگان خنجر عشق

خلاف عقل بود درس گفتن از معقول

بر اهل عشق فضیلت بعقل نتوان جست

که عقل و فضل درین ره عقیله است و فضول

بروز حشر سر از موج خون برون آرد

کسیکه گشت به تیغ مفارقت مقتول

گذشت قافله و ما گشوده چشم امید

که کی ز گوشه ی محمل نظر کند محمول

میان ما و شما حاجت رسالت نیست

چو انقطاع نباشد چه احتیاج رسول

مفارقت نکنم دیگر از حریم حرم

گرم بکعبه ی وصل افتد اتفاق وصول

چو ره نمی برم از تیرگی بآب حیات

شدست جان من تشنه از حیات ملول

ببوس دست مقیمان درگهش خواجو

بود که راه دهندت ببارگاه قبول

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی خود نسبت به رسیدن به معشوق سخن می‌گوید و می‌گوید که اگرچه ممکن است روزی به وصال برسد، اما آنگاه این رسیدن برای افرادی که در عشق سوخته‌اند، با مشکلاتی همراه خواهد بود. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در دنیای عشق، عقل و دانش اهمیت چندانی ندارند و بهتر است از گفت‌وگو در این زمینه پرهیز شود. همچنین باور دارد که عشق حقیقی فرای عقل است و در روز قیامت، کسانی که به خاطر عشق آسیب دیده‌اند، به دلایلی خاص مجازات خواهند شد. در انتها، شاعر آرزو می‌کند که به حرم محبوب نزدیک شود و از حیات معنوی سیراب گردد.