نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو

خیمه‌زن بر سر آن کوی که من دانم و تو

به سرا‌پرده‌ی آن ماهت اگر راه بود

برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو

تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی دربند

بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو

در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند

بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو

در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان

نکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو

حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادست

با من خسته چنان گوی که من دانم و تو

ساقیا جامه‌ی جانِ من دُردی‌کش را

به نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو

چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست

خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو

آه اگر دادِ  دل خسته‌ی خواجو ندهد

آن دل‌آزار جفاجوی که من دانم و تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر تأملی شاعرانه درباره عشق، درد و زیبایی‌های زندگی است. شاعر با اشاره به باد و طبیعت، به احساسات عمیق و درونی خود اشاره می‌کند. او از زیبایی‌های محبوبش، احساسات دلشکسته‌اش و جستجوی آرامش در دنیای پر از درد و رنج سخن می‌گوید. همچنین، او به زیبایی گل‌ها و عشق در بهار اشاره دارد و به خدمت ساقی برای آرامش روح خود می‌پردازد. در نهایت، فراق و جفا را از دلبرش یادآوری می‌کند و احساس ناامیدی و رنجش را در لابه‌لای زیبایی‌ها و سادگی‌های زندگی بیان می‌کند.