شمارهٔ ۵۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش پیری ز خرابات برون آمد مست
دست در دست جوانان و صراحی در دست
گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا بچهای
توبهٔ من چو سر زلف چلیپا بشکست
هر که کرد از در میخانه گشادی حاصل
چون تواند دل سودازده در تقوی بست
من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنک
خودپرستی نکند هر که بود بادهپرست
گر به پیری هدف ناوک خلقی گشتم
چه توان کرد که تیر خردم رفت از شست
مستم آن دم که بمیرم به سر خاک برید
تا سر از خاک بر آرم به قیامت سرمست
کس ازین قید به تدبیر نرفتست برون
زانک از چنبر تقدیر نمیشاید جست
مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات
هر که شد همقدح بادهگساران الست
جانفشانان که چو شمع از سر سر بر خیزند
یک نفس بی می نوشین نتوانند نشست
همچو ابروی بتان صید کند خاطر خلق
آنک نشکیبدش از صحبت مستان پیوست
گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو
تو مپندار که بالاتر ازین کاری هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پیری و نزدیکی به مرگ است که یک پیر مست از خرابهها بیرون میآید و دست در دست جوانان دارد. او میگوید که نمیتوان به او عیب گرفت، چرا که توبهاش در اثر لذتبخشی زندگی و باده شکسته شده است. او اعتراف میکند که بندگی خدا را نمیتوان داشت در حالی که دل به میخانهها داده است. پیر مست با یادآوری این نکته که تقدیر را نمیتوان تغییر داد، به زندگی خود و لذتهای آن اشاره میکند. او میگوید که هیچکس نمیتواند از قید تقدیر رها شود و در نهایت، زندگی شاداب و خوشگذران را ارج مینهند.