نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خشم رفته‌ی ما گر به صلح بازآید

سعادت ابدی از درم فراز آید

حکایت شب هجر و حدیث طره‌ی دوست

اگر سواد کنم قصه‌ای دراز آید

چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد

رود به طرف لب جوی و در نماز آید

برآید از دل مشتاق کعبه، ناله‌ی زار

اگر به گوش وی آوازه‌ی حجاز آید

کجا به ملک جهان سر درآورد محمود

اگر چنان‌که گدای در ایاز آید

زهی سعادت آن‌ کس که از پی مقصود

رود به طالع سعد و سعید باز آید

کی از هوای تو باز آیدم دل مجروح

که پشه باز نیاید، چو صید باز آید

دلی که در خم زلفت فتاد اگر سنگ است

ز مهر روی تو، چون موم در گداز آید

چو عود هر که ز عشّاق دم زند خواجو

ز سوز فارغ و از ساز بی‌نیاز آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر به توصیف حال و روز خود در فراق و هجران معشوق می‌پردازد. او با اشاراتی به سعادت و خوشبختی، نشان می‌دهد که اگر عشق به معشوق واقعی باشد، سعادتی ابدی به همراه خواهد داشت. او از یاد معشوق و شوق آن صحبت می‌کند و به ناله‌هایی اشاره دارد که در دل عاشقان نسبت به دوری از محبوب ایجاد می‌شود. همچنین، به تمثیل‌هایی از گدایی و بی‌نیازی برای بیان عشق اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید که عشق واقعی همواره سوز و شوقی در دل عاشق می‌آفریند که او را از دیگر مسائل زندگی بی‌نیاز می‌سازد.