شمارهٔ ۲۲۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
مستم زدو چشم نیمه مستش
وز پای در آمدم ز دستش
گفتم بنشین و فتنه بنشان
برخاست قیامت از نشستش
آنرا که دلی بدست نارد
دادیم عنان دل بدستش
جان تشنه ی لعل آبدارش
دل بسته ی زلف پرشکستش
هستم بگمان که هست یا نیست
آن درج عقیق نیست هستش
در عین خمار چند باشیم
چون مردم چشم می پرستش
یاران ز می شبانه مستند
خواجو زدو چشم نیمه مستش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالاتی همچون مستی و عشق سخن میگوید. او از جذابیت و زیبایی محبوبش صحبت میکند که چنان او را مجذوب کرده که از خود بیخود شده و تحت تاثیر آن قرار گرفته است. شاعر به نوعی در تلاش است تا احساسات عمیق خود را بیان کند و به این موضوع میپردازد که عشق و شیدایی او چقدر قوی و پرشور است. در نهایت، او اشاره میکند که حتی در حالت مستی نیز نمیتواند از حضور محبوبش غافل شود و همیشه در فکر اوست.