شمارهٔ ۲۳۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رقیب اگر بجفا باز دارم ز درش
مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش
بزر توان چو کمر خویش را برو بستن
که جز بزر نتوان کرد دست در کمرش
گرم بهر سر موئی هزار جان بودی
فدای جان و سرش کردمی بجان و سرش
در آنزمان که شود شخص ناتوانم خاک
کند عظام رمیمم هوای خاک درش
دلی که گشت گرفتار چشم و عارض او
چرا برفت بیکباره دل ز خواب و خورش
گذشت و بر من بیچاره اش نظر نفتاد
چه او فتاد کزینسان فتادم از نظرش
کنون که شد گل سوری عروس حجله ی باغ
چه غم زناله شبگیر بلبل سحرش
بملک مصر نشاید خرید یوسف را
ولی بجان عزیز ار دهند رو بخرش
میان اهل طریقت نماز جایز نیست
مگر کنند تیمّم بخاک رهگذرش
بر آستانه ی ماهی گرفته ام منزل
که هست هر نفسی رو بمنزل دگرش
بسیم و زر بودش میل دل ولی خواجو
سرشک و گونه ی زردست وجه سیم و زرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر به احساس ناشی از دوری از محبوب و دشواریهای عشق اشاره میکند. او از رقیبهایش شکایت دارد و میگوید که حتی اگر در زندگی دچار سختی شود، حاضر است جانش را فدای محبوب کند. همچنین به ناتوانی خود در برقراری ارتباط با او و تأثیر عمیق چشمانش بر دلش پرداخته و از غم دوریاش میگوید. شاعر زمانی را تصور میکند که محبوبش در زندگیاش نیست و این دوری باعث غم و اندوهش میشود. او همچنین نیکوییهای محبوب را با زیباییهای طبیعی مقایسه کرده و در نهایت بیان میکند که با وجود تمایلات دل، مولفههای ظاهری عشق چنان او را درگیر کرده که چارهای جز تحمل ندارد.