شمارهٔ ۲۳۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنک جز نام نیابند نشان از دهنش
بر زبان کی گذرد نام یک همچو منش
راستی را که شنیدست بدینسان سروی
که دمد سنبل سیراب ز برگ سمنش
هر که در چین سر زلف بتان آویزد
آستین پر شود از نافه ی مشک ختنش
گرچه از مصر دهد آگهی انفاس نسیم
بوی یوسف نتوان یافت جز از پیرهنش
هر غریبی که مقیم در مه رویان شد
تا در مرگ کجا یاد بود از وطنش
کشته ی عشق چو از خاک لحد برخیزد
چو نکوتر نگری تر بود از خون کفنش
من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی
شمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش
دوش خواجو سخنی از لب لعلت می گفت
بچکید آب حیات از لب و تر شد سخنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبايي و یادبود معشوق است. شاعر به وضوح بیان میکند که نام و نشانی از معشوق جز در زبان نمیگذرد و هر کس که به زیباییهای او دل ببندد، از خوشبوییش بهرهمند خواهد شد.او همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی اگر نسیم از مکانهای دور بوزد، بویی از معشوق فقط با در دست داشتن نشانههایی از او قابل دریافت است. در نهایت، شاعر عشق را با موشکافی و احساسی عمیق توصیف میکند و به تداوم عشق حتی پس از مرگ اشاره میکند. همچنین، او خود را از کسانی میداند که به زیبا بودن عشق رسیده و در عوض گردنکشی نمیکند.