شمارهٔ ۲۵۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دل
بیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل
گرم وصول میسّر شود که منزل قربست
کنم مراد دل از خاک آستان تو حاصل
هوایت ار بنهم سر کجا برون کنم از سر
وفایت ار برود جان کجا برون رود از دل
بحق صحبت دیرین که حق صحبت دیرین
روا مدار که گردد چو وعده های تو باطل
فتاد کشتی صبرم ز موج قلزم دیده
بورطه ئی که نه پایانش ممکنست و نه ساحل
نیازمند چنانم که گر بخاک درآیم
ز مهر گلشن رویت برون دمد گلم از گِل
مفارقت متصوّر کجا شود که بمعنی
میان لیلی و مجنون نه مانعست و نه حایل
اگر نظر بحقیقت کنی و غیر نبینی
وصال کعبه چه حاجت بُود بقطع منازل
خلاص جستم ازو طیره گشت و گفت که خواجو
قتیل عشق نجوید رهائی از کف قاتل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن شاعر از عشق و جدایی سخن میگوید. او به محبوب خود اشاره میکند که با رفتن، دلش را تسخیر کرده و حالا نمیتواند او را فراموش کند. شاعر آرزو دارد که به محبوبش نزدیک شود و در آستان او به آرامش برسد. او درباره عذاب جدایی و نیاز شدیدش به وصال محبوبش صحبت میکند و اشاره میکند که محبت او به اندازهای عمیق است که حتی با مرگ هم نمیتواند از دلش برود. به طور کلی، این شعر بیانگر احساسات عمیق و درد جدایی ناشی از عشق است.