شمارهٔ ۲۷۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع بنشت زباد سحری خیز ندیم
که ز فردوس نشان می دهد انفاس نسیم
گر نباشد گل رخسار تو در باغ بهشت
اهل دلرا نکشد میل بجنّات نعیم
برو ای خواجو که صبرم بدوا فرمائی
کاین نه دردیست که درمان بپذیرد ز حکیم
چون بمیرم بره دوست مرا دفن کنید
تا چو بر من گذرد یاد کند یار قدیم
ایکه آزار دل سوختگان می طلبی
بر سر آتش سوزان نتوان بود مقیم
من ازین ورطه هجران نبرم جان بکنار
زانک غرقاب غم عشق تو بحریست عظیم
بر سر کوت گر از باد اجل خاک شوم
شعله ی آتش عشق تو زند عظم رمیم
گرچه خواجو بیقین شعر تو سحرست ولیک
هیچ قدرش نبُود با ید بیضای کلیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا به توصیف حالتهای عمیق درونی خود میپردازد. او از دوستش میخواهد که در باغ بهشت، که فقط با چهره زیبایش زیبا میشود، او را فراموش نکند. شاعر در اینجا به ناامیدی از درمان دردهایش اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از غم عشق فرار کند. او با تصاویری از آتش و دریا، عمق عواطفش را بیان میکند و در نهایت به این واقعیت اشاره میکند که شعرش ارزش کمتری نسبت به معجزاتی چون عصای موسی (کلیم) ندارد.