شمارهٔ ۳۰۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آب آتش می رود زان لعل آتش فام او
می برد آرامم از دل زلف بی آرام او
خط بخونم باز می گیرند و خونم می خورند
جاودان نرگس مخمور خون آشام او
حاصل عمرم در ایشام فراقش صرف شد
چون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام او
گرچه عامی را چو من سلطان نیارد در نظر
همچنان امید می دارم بلطف عام او
کام فرهاد از لب شیرین چو بو سی بیش نیست
خسرو خوبان چه باشد گر بر آرد کام او
گر خداوندان عقلم نهی منکر می کنند
پیش ما نهیست الا گوش بر پیغام او
بلبلان از بوی گل مستند و ما از روی دوست
دیگران از ساغر ساقی و ما از جام او
نام نیک عاشقان چون در جهان بدنامی است
نیک نام آنکو ببدنامی برآید نام او
خواجو از دامش رهائی چون تواند جست از آنک
پای بند عشق را نبود نجات از دام او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تعبیر عشق و شوق عاشق به معشوق میپردازد. شاعر احساس میکند که عشق او مانند آتش است که هر لحظه او را میسوزاند و آرامش را از او میگیرد. او به زلف معشوق و زیباییهای او ارادت دارد و از دوران فراق رنج میبرد. عشق او به قدری عمیق است که حتی نمیتواند به راحتی از آن خلاص شود. شاعر نام نیک عاشق را در مقابل بدنامیها ذکر میکند و میگوید که نمیتواند از عشق و وابستگی به معشوقش رهایی یابد، زیرا این عشق او را به دام کشانده است. در نهایت، این شعر بیانگر شدت احساسات و وابستگی عمیق عاشق به معشوق خود است.