شمارهٔ ۳۲۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی
کجا روم که فرس بر من شکسته نتازی
تو شاهبازی و دانم که تیهوان نتوانند
که در نشیمن عنقا کنند دعوی بازی
شبان تیره بسی برده ام بآخر و روزی
شبی چو زلف سیاهت ندیده ام بدرازی
ضرورتست که پیشت چو شمع سوزم و سازم
گرم چو شمع بسوزی ورم چو عود بسازی
مرا بضرب تو چون چنگ سرخوشست ولیکن
تو دانی ار بزنی حاکمی و گر بنوازی
بدوستی که چو دل قلب و نادرست نیایم
گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازی
بخون بشوی مرا چون قتیل تیغ تو گشتم
که در شریعت عشقت شهید باشم و غازی
چو روشنست که نور بقا ثبات ندارد
بناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی
فدای جان تو خواجو اگر قتیل تو گردد
ولی بقتل وی آن به که دست خویش نیازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از استعارهها و نمادها، احساسات عمیق عشق و فدای خود را به معشوق ابراز میکند. او خود را در موقعیتی میبیند که به رغم درد و رنج، همچنان به معشوق وابسته و مایل به سوزاندن خود به خاطر اوست. شاعر به قدرت و زیبایی عشق اشاره میکند و بیان میکند که زندگی بدون این عشق بیمعنی است. او به نبرد دل و جان در مسیر عشق اشاره داشته و در نهایت اظهار میکند که حاضر است جان خود را فدای معشوق کند. با زبانی شاعرانه، او به ناپایداری و بیثباتی زندگی اشاره میکند و از عشق به عنوان یک نیروی قوی و تسلیمکننده یاد میکند.