شمارهٔ ۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را
و آن لعل لب که نرخ شکستست قند را
پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست
در گوش من مجال نماندست پند را
چون از کمند عشق امید خلاص نیست
رغبت بود بکشته شدن پای بند را
آن را که زور پنجه ی زورآوری نماند
شرطست کاحتمال کند زورمند را
گر پند می دهندم و گر بند می نهند
ما دست داده ایم بهر حال بند را
نگریزد از کمند تو وحشی که گاه صید
راحت رسد ز بند تو سر در کمند را
برکشته زندگی دگر از سر شود پدید
گر بر قتیل عشق برانی سمند را
هر چند کز تو ضربت خنجر گزند نیست
عاشق باختیار پذیرد گزند را
خواجو چو نیست زانکه ستم می کند شکیب
هم چاره احتمال بود مستمند را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و عاطفه است و نشان میدهد که عشق غالباً انسان را در اوضاع و شرایط سخت گرفتار میکند. شاعر به این نکته اشاره دارد که پند و نصیحتهای دیگران در برابر عشق و جذبهی آن بیفایده است. او نسبت به رنج و زحماتی که عشق به همراه دارد، بیتفاوت نیست و نشان میدهد که حتی در مواجهه با آسیبها، عشق ارزشمند است و فرد عاشق، در نهایت، پذیرای زخمها و چالشها خواهد بود. در این شعر، عشق به عنوان نیرویی قدرتمند و تسلیمناپذیر به تصویر کشیده شده است که فرد را به سوی عاطفه و وابستگی سوق میدهد، حتی اگر در این راه رنج بکشد.