شمارهٔ ۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / مستزاد / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کس نیست که گوید ز من آن ترک ختارا
گر رفت خطائی
باز آی که داریم توقع ز تو یارا
با وعده وفائی
منداز بنام من دل سوخته فلفل
بر آتش رخسار
کافتاده دل از دانه ی مشکین تو ما را
در دام بلائی
امروز منم چون خم ابروی تو در شهر
مانند هلالی
تا دیده ام آن صورت انگشت نما را
انگشت نمائی
باز آی که سر در قدمت بازم و جان را
در پای سمندت
جون می ندهد دست من بی سر و پا را
جز نعل بهائی
در شهر شما قاعده باشد که نپرسند
از حال غریبان
آخر چه زیان مملکت حسن شما را
از بی سر و پائی
تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگوی
در پرده ی عشّاق
بنواز زمانی من بی برگ و نوا را
از بانگ نوائی
زین پیش نهان چند توان داشتن آخر
در دل غم هجران
دانم که سرایت کند این درد نگارا
یک روز بجائی
در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلت
ماننده ی خواجو
لیکن چکنم چون نبود ملکت دارا
در خورد گدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و نارضایتی از دوری معشوق است. شاعر به معشوق میگوید که اگر خطایی مرتکب شده، امیدوار به بازگشت اوست و انتظاراتش را از او بیان میکند. همچنین، او از سوز دل خود از فراق معشوق صحبت میکند و احساساتی چون حسرت و نیاز به محبت و وفاداری او را به تصویر میکشد. شاعر با تشبیهات زیبا و احساسات عمیق، عذاب دوری و اشتیاقش را نشان میدهد و از معشوق میخواهد که برگردد تا زندگیاش از نو معنی پیدا کند. به طور کلی، شعر توصیف کنندهی درد و زیبایی عشق و جدایی است.