شمارهٔ ۲۲۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خویش را در کوی بیخویشی فکن
تا ببینی خویشتن بی خویشتن
جرعه ئی بر خاک می خواران فشان
آتشی در جان هشیاران فکن
هر کرا دادند مستی در ازل
تا ابد گو خیمه بر میخانه زن
مرغ نتواند که در بندد زبان
صبحدم چون غنچه بگشاید دهن
باد اگر بوی تو بر خاکم دمد
همچو گل بر تن بدرّانم کفن
از تنم جز پیرهن موجود نیست
جان من جانان شد و تن پیرهن
آنچنان بد نام و رسوا گشته ام
کز در دیرم براند برهمن
سرّ عشق از عقل پرسیدن خطاست
روح قدسی را چه داند اهرمن
جز میانش بر بدن یک موی نیست
وز غم او هست یک مویم بدن
باغبان از ناله ی ما گو منال
ما نه امروزیم مرغ این چمن
معرفت خواجو ز پیر عشق جوی
تا سخن ملک تو گردد بی سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مقام والای عشق و خودشناسی میپردازد. شاعر به ما میگوید که برای درک واقعی خویشتن، باید از تعلقات دنیوی و خودخواهی دور شویم. او تحصیل معرفت را از طریق عشق توصیه میکند و بر این باور است که تنها با دمی از عشق میتوان به حقیقت رسید. همچنین به تصویر عاشق و معشوق اشاره میکند و مفهوم مستی در عشق را به عنوان حالتی نیکو و آزادکننده معرفی میکند. در نهایت، شاعر به ناچیزی جسم انسان و اهمیت روح و عشق در زندگی اشاره میکند و از خواننده میخواهد که به دنبال شناخت واقعی خود از طریق عشق باشد.