شمارهٔ ۲۲۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ترک من خاقان نگر در حلقه عشّاق او
ماه من خورشید بین در سایه ی بغطاق او
خان اردوی فلک را کافتابش می نهند
بوسه گاهی نیست الا کوکب بشماق او
گرچه چنگزخان بشمشیر جفا عالم گرفت
اینهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او
ارچه در تابست زلفش کاین تطاول می کند
گوئیا جور و جفا شرطست در میثاق او
چون بتم آیاق بر لب می نهد همچون قدح
جان بلب می آیدم از حسرت آیاق او
هر امیری را بود قشلاق و ییلاقی دگر
میر مادر جان بود قشلاق و دل ییلاق او
هر دم از کریاس بیرون آید و غوغا کند
جان کجا بیرون توانم برد از شلتاق او
در بغلتاق مرصّع دوش چون مه می گذشت
او ملول از ما و ما از جان و دل مشتاق او
گفتمش آخر بچشم لطف در خواجو نگر
زانک در خیلت نباشد کس باستحقاق او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف معشوقی میپردازد که همچون خورشید در میانه جمع عاشقان میدرخشد. او به تصویری از محبت و زیبایی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی با وجود ظلم و جفای دیگران، عشق او همچنان دلنشین است. معشوقش همچون ماه در سایهبان خود جلوه میکند و خیال او در دل شاعر خانهسازی میکند. شاعر در حسرت دیدار معشوق خود از زشتیها و مشکلات زندگی گله میکند و از دلبستگیاش به او میگوید. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که کسی به اندازه او شایسته توجه و عشق نیست.