شمارهٔ ۷۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ
بجز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ
بیا و بادهٔ نوشین روان بنوش که هست
بجنب جام می لعل ملکت جم هیچ
مجوی هیچ که دنیا طفیل همّت اوست
که پیش همّت او هست ملک عالم هیچ
غمست حاصلم از عشق و من بدین شادم
که گرچه هست غمم نیست از غمم غم هیچ
دلم ز عشق تو شد قطره ئی و آنهم خون
تنم ز مهر تو شد ذره ای و آنهم هیچ
غمم بخاک فرو برد و هست غمخوار باد
دلم بکام فرو رفت و نیست همدم هیچ
تنم چو موی پر از تاب و رنج و دوری خم
ولی میان تو یک موی اندر و خم هیچ
از آن دوای دل خسته در جهان تنگست
که نیستش بجز از پسته ی تو مرهم هیچ
دم از جهان چه زنی همدم طلب خواجو
بحکم آنک جهان یکدمست و آندم هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره لذتهای زودگذر زندگی و بیمحتوایی دنیا صحبت میکند. شاعر به اهمیت لذتهای لحظهای مانند می و محبت اشاره میکند و میگوید که در برابر همتهای بلند، دنیا و possessions هیچ ارزش خاصی ندارند. او از غم عشق سخن میگوید و نارضایتیهایش را با شادی وجود عشقش مقایسه میکند. در نهایت، شعر به این نتیجه میرسد که در این دنیا هیچ چیز دائمی نیست و باید از هر لحظه نهایت استفاده را برد.