نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۶ - چگونگی احوال سام به دست عالم‌افروز خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / سام نامه - سراینده نامعلوم منسوب به خواجو / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

سرایده زین سان سخن باز راند

که چون سام یل اندر آن سیل ماند

پریزاده از وی رخ اندر نهفت

دل سام با در و غم بود جفت

دو روز و دو شب جادوی تیره کیش

نهان ساخت از پهلوان روی خویش

سیم روز آمد پدید از نهان

دگر کام جست از یل مهربان

چو دیدش جهانجوی پرخاشخر

بدو گفت کای زشت بی رای و فر

چه بد کرده‌ام من به تو بازگو

کزین پس مرا بد بیاری به رو

ز سرما شب تیره‌ام نیست خواب

شوم روز از تاب گرما کباب

بدین سان جفا کس به عالم ندید

که از تو فسونگر به جانم رسید

بدو گفت جادو که ای نامدار

گهی شادمان گردی از روزگار

که با من همی سربرآری به مهر

بتابی ز مهر پری‌دخت چهر

وز آن پس پرستش کنی پیش شیر

درآری سر بخت بد را به زیر

دگر ره جهانجوی والانسب

ز کینه به دشنام بگشاد لب

پری خشمگین شد از آن گردزاد

ربودش ز جا در زمان همچو باد

ببردش به روی هوا بیدرنگ

نمدش بسی رنگ و نیرنگ رنگ

به ناگه به پشتیش آرام داد

نگه کرد ناگه گو پاکزاد

یکی تخت بد بر فراز درخت

فرود آمد آن پهلو نیک‌بخت

درخت گشن بود بی‌برگ و بار

سرش رفته تا سوی نیلی حصار

ز هر سوی سری همچو شاخ درخت

ندیده کسی همچو آن تیره‌بخت

هزار و دو صد شاخ بر وی دراز

همه شاخ و برگش چو شکل گراز

یکی دیو بد اندرون تخت زر

که بودی ورا یک تن و چارسر

ز پیش و پس وز یمین و یسار

برافراخته سر به نیلی حصار

دهان همچو دوزخ پر از تیره دود

زمان تا زمان جادوئی می‌نمود

ز هر یک چنان آتش افروختی

که از دود تفش جهان سوختی

چو آتش زمانی شدی برفراز

فرو ریختی عقرب و مور و مار

نه ماتم به اید کسی بد نه سور

بد از هول آن عقرب و مار و مور

بلرزید آن پهلو نامدار

بنالید بر داور کردگار

دگرباره ابری برآمد بلند

خروشنده شد همچو دیو نژند

صدائی برآمد از آن ابرسخت

که کنده شد از بیخ شاخ درخت

فرو ریخت آن تخت دیو دژم

جهان شد سراسر پر از دود و دم

جهان پهلوان شد ز جان ناامید

به چشمش سیه گشت روز سپید

بدو گفت آنجا ددی تیره‌کیش

که لختی نظر کن به هر سوی خویش

یکی سام در پیش و پس بنگرید

زمین سر به سر کان الماس دید

دمادم چنان بردمیدی ز جا

که گفتی فلک را درآرد ز پا

زمین گفتی آذر فروزد همی

که آن شیر دل را بسوزد همی

دگرباره جادو زبان برگشاد

سخنهای پیشینه را کرد یاد

نپذرفت گفتار او هیچ سام

به خود گفت افسونگر تیره‌کام

که باید روان شد سوی لشکرش

رساندن سوارافکنان از برش

بدان تا مر او را به اندرز و پند

به من رام سازند بی رنج و بند

همانگه از آنجا بزد بال و پر

به گردنده گردون برآورد سر

سوی لشکر سام یل شد روان

که زی او رساند دلاور سران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، راوی به توصیف ماجرای جنگاور نامداری به نام سام می‌پردازد که در نتیجه جادوی یک پریزاده به خطر افتاده است. پریزاده با استفاده از جادو، سام را تحت تأثیر قرار می‌دهد و او را در وضعیتی دشوار قرار می‌دهد. پس از دو روز و شب، سام به دنبال پری می‌رود و با او به تلخی سخن می‌گوید و از او می‌خواهد تا دلیل بدی‌هایش را توضیح دهد. پریزاده از نظر احساسی دچار خشم می‌شود و سام را به حال خود رها می‌کند. در ادامه، سام به یک درخت بزرگ می‌رسد که بر روی آن تختی وجود دارد و دیوی در آن حضور دارد. دیو به شدت خطرناک و ترسناک است و باعث رعب و وحشت سام می‌شود. سام با نام خداوند دعا می‌کند و در تلاش است تا خود را از چنگ این دیو نجات دهد. داستان به ماجرای ناامیدی سام و تلاش او برای پیوستن به لشکرش و دریافت کمک از دلاوران اشاره می‌کند. این نشان‌دهنده‌ی عزم و اراده‌ی سام در مواجهه با چالش‌ها و خطرات است.