نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعه شماره ۴ خالد نقشبندی

خالد نقشبندی / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

داد از تظلم فلک حقه باز داد

چندین هزار خرمن هستی به باد داد

در گلشن وجود شکفته نشد گلی

کآخر ورق ورق نه به خاک فنا فتاد

این معدن مروت و این کان عقل و هوش

این بحر حلم و منبع عرفان و عدل و داد

جانش که طوطی چمن خلد بود، شد

آخر به آشیانه اصلی خویش شاد

یعقوب بود، یوسف زندان مرگ شد

سر در ره وفا شه دادگر نهاد

تاریخ رحلتش ز خرد جستم و ز علم

اول دریغ گفت و پس آنگه بگفت داد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات عمیق ناشی از ظلم و بی‌عدالتی سخن می‌گوید. شاعر اشاره می‌کند که در عالم وجود، نعمت‌ها و زیبایی‌ها از بین رفته‌اند و انسان‌ها به تباهی دچار شده‌اند. او به ویژگی‌هایی چون مروت، عقل، حلم و عدالت اشاره می‌کند و می‌گوید که جان انسان‌ها، که باید در شادی و خوشبختی باشد، به ناچار به آشیانه اصلی خود، یعنی مرگ، بازمی‌گردد. این تصویر به تأملی در مورد وفاداری و زحمت‌های زندگی و سرانجام مرگ می‌انجامد. شاعر تاریخ مرگ خود را از علم و خرد جستجو می‌کند و در نهایت از بی‌عدالتی و درد ناشی از آن ابراز تأسف می‌نماید.