شمارهٔ ۲۸۹ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به روی از دیده اشک لالهگون میآیدم
دم به دم از گریهٔ خود بوی خون میآیدم
گوییا مسکین دلم در قید زنجیر بلاست
کز سرِ زلف تو فریاد جنون میآیدم
ای رفیقان کسوت زاهد نه بر قدّ من است
بر قد رندی لباس فقر چون میآیدم
ناسزا تا گفت با من از درون جان رقیب
کافرم گر هرگز از خاطر برون میآیدم
با خیالی زلف را در پاکشان منمای بیش
فتنهها بر سر چو زاین بخت نگون میآیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از احساس عمیق غم و افسردگی خود سخن میگوید. او بیان میکند که چشمش به مانند لالهای رنگین، از اشک پر است و از گریهاش بوی خون به مشام میرسد. دلش به زنجیر بلا گرفتار است و از زیباییهای معشوقش فریاد جنون سر میدهد. همچنین به تفاوت بین زاهدان و رندانی که در فقر زندگی میکنند اشاره میکند و از گفتگوهای دشوار با رقیبانش صحبت میکند. در نهایت، او از فتنههای گوناگون ناشی از عشق و بخت بد خود میگوید و درخواست میکند که بیشتر به زلف محبوبش توجه نکند. این اشعار نمایانگر دردهای درونی و عشق پیچیده اوست.