شمارهٔ ۱۰۰۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو سروی و گل خندان همانکه میدانی
رخ نو شمع و شبستان همانکه میدانی
نماز شام تو پیدا شدی و شد فی الحال
ز شرم روی تو پنهان همانکه میدانی
اب تو آرزوی جان مردم است و مرا
از آن لب آرزوی جان همانکه میدانی
اگر بوصل مداوای ریش دل نکنی
رود ز دیدهٔ گریان همانکه میدانی
گر به غمزه کی سعی ناوک اندازی
رسد به جان ضعیفان همانکه میدانی
مگر به باغ ز پیراهنت نسیمی رفت
که پاره کرد گریبان همانکه میدانی
دل کمال بویت همین که رفت از دست
روان شد از عقب آن همانکه می دانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبش میپردازد. او از حالات و ویژگیهای دلربای او میگوید و به نوعی حسرت و آرزوهای خود را بیان میکند. در این اشعار، اشاره به عشق عمیق و تنهایی ناشی از دوری از محبوب وجود دارد. شاعر در نهایت از تاثیر بوی محبوب و زیبایی او بر دل و جان خود صحبت میکند و به اشاره به ناتوانیاش در فراموش کردن او، غم و اندوه خود را بیان میکند.