شمارهٔ ۱۰۴۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدی
تا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی
خوش بود ار سحر گهی نزد ستم رسیدگان
از دم فاصنة صبا مزده دلبر آمدی
در دم آخر ار بدی بر من خسته اش گذر
جان به لب رسیده ام خرم و خوش بر آمدی
اگه به چمن در آمدی شاهد سرو قد ما
گل ز حیای روی او سرخ به هم بر آمدی
بنده وقت آن دمم کان بث شوخ عشوه گر
وعده بدادی از رهی وز ره دیگر آمدی
زودترش فرو رود پای به گل درین هوس
بر سر کوی زیر کی هر که بود سر آمدی
جور و جفای بیحدش از دل ما به در شدی
روزی اگر کمال را مونس و غمخور آمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر آرزو میکند که محبوبش به سراغش بیاید و شبهای سخت را کم کند. او به زیباییهای معشوق و همچنین به درد و رنجی که در غیاب او تحمل کرده، اشاره میکند. شاعر امیدوار است که با حضور محبوب، غم و جفا را از دلش دور کند و به زندگیاش رنگ و بویی تازه ببخشد. او همچنین از شوق و هیجان خود برای دیدار معشوق میگوید و به یادآوری وعدههای او در این باره میپردازد. در نهایت، شاعر از تمنای وصال و دوری از غم و اندوه سخن میگوید.