شمارهٔ ۱۰۷۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی
چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی
فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از سنگ
جانا چه شود گر دلی از سنگ تراشی
رخت دل و دین پیش بتان گر به بها رفت
ای جان فرومایه تو باری چه قماشی
هر نیر که بر سینه زدی گو دل و جان هست
فارغ ز چه بنشینی و بیگانه چه باشی
زاهد چه به چنگ آری ازین شهرت و گلبانگ
گیرم که چو بوبکر رهابی شده فاشی
کس فهم نکرد از خط لب نقش دهانش
مفهوم نشد نکته مبهم به حواشی
بشکست کمال از سخنت قدر کمالین
چون از گهر و لعل سپاهانی و کاشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات غم و درد عاشقانه پرداخته است. او از غمزههای دلبرش میگوید که هر لحظه قلبش را میآزارد و با دور بودن معشوق، دردش بیشتر میشود. فرهاد که عاشق شیرین است، تنها از دل خودش شکایت میکند و نه از سختیها. شاعر از فرومایگی دلدادهها گلایه دارد و میپرسد که آیا ممکن است دلی را با سنگ بسازند. او به زاهدی اشاره میکند که در جستجوی شهرت است و میگوید که این تلاشها بیفایده است. در نهایت، شاعر به زیبایی و ارزش سخن میپردازد و بیان میکند که کمال سخن او را در نظر دیگران نادیده گرفته است.