شمارهٔ ۱۰۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی توقف من از این شهر به در خواهم رفت
ر بی تردد ز پی بار به سر خواهم رفت
بارها بار گران بر دل و جان بر کف دست
رفته ام از پی مقصود و دگر خواهم رفت
ای عزیزان که ندارید سر همراهی
به اجازت که هم اکنون به سفر خواهم رفت
با وجود تن بیمار و گرانباری عشق
صبحدم در عقب باد سحر خواهم رفت
تا کنم دیده غمدیده به رویش روشن
پیش آن شمع دل اهل نظر خواهم رفت
بوی جمعیت از آن راهگذر می آید
من بدان بوی بر آن راهگذر خواهم رفت
ناز مین بوس در شاه جهان دریابم
اندر این ره چو فلک زیر و زبر خواهم رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از تصمیم خود برای ترک شهر و سفر به مقصودش سخن میگوید. او با وجود مشکلات و رنجهای قلبی، مصمم است که به سفر برود و به دنبال آنچه میخواهد باشد. او به عزیزانی که نمیتوانند همراهش باشند، اجازه میگیرد و بر این تصمیم تأکید میکند که علیرغم بیماری و بار سنگین عشق، صبح زود به راه میافتد. شاعر همچنین به زیبایی آن مقصد و جمعیت در آنجا اشاره میکند و ابراز امیدواری میکند که در این سفر، دوباره نور امید را ببیند.