شمارهٔ ۱۱۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیخدمت تو کس به جهان عزتی نیافت
شاهی که چاکر نو نشد حرمتی نیافت
در نامه سعادت خود دردمند عشق
بیداغ محنتی رقم دولتی نیافت
تا غم نخورد و درد نیفزود قدر مرد
تا لعل خون نکرد جگر نیمنی نیافت
دل زان لب و دهان نتوانست برد جان
بودش مجال تنگ مگر فرصتی نیافت
بی خنده تو کان نمک خوان رحمت است
جان از نعیم هر دو جهان لذتی نیافت
پشمینه پوش خرقة سالوس تا نسوخت
از جامه خانه کرمت خلعتی نیافت
چندانکه باز جست در اعمال خود کمال
مقبول تر ز ترک ریا طاعتی نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفهوم احترام و عزت در زندگی اشاره دارد. شاعر به این نکته تأکید میکند که بیخدمت به دیگران، هیچکس در دنیا به مقام و عزتی نمیرسد. او میگوید که کسی که خود را در خدمت دیگران قرار ندهد، شایستگی افتخار و اعتبار را نخواهد داشت. همچنین، او به دردها و رنجهای عشق اشاره میکند و میگوید که فردی نمیتواند به سعادت دست یابد مگر آنکه با غم و درد مواجه شود. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی تلاش در کارهای نیک و اعمال خوب نیز بدون صداقت و بدون ریا، به ارزش و مقبولیت منجر نمیشود.