شمارهٔ ۱۱۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چشم شوخ تو هر کرا کشتهست
اول از رشک آن مرا کشتهست
به شکر گفتهاند دشمن کش
دوستان را لبت چرا کشتهست؟
غم تو لشکر سلیمان است
که چو مورم به زیر پا کشته است
گفتهای خونبهای کشته منم
همه را عشق خونبها کشته است
خسته غمزه را لب تو دواست
خستگان ترا دوا کشته است
آفتاب از تو حسن میدزدد
صبح از آن رو چراغها کشته است
وعده کشتی بده به کمال
جان من! وعدهای کرا کشته است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تأثیر جذابیت و زیبایی چشم و لب محبوب صحبت میکند. شاعر میگوید که شوق و عشق به محبوبش او را به مرز مرگ کشانده است. غم و عشق او به قدری عمیق است که دشمنان را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر از این میگوید که زیبایی محبوبش تا حدی است که حتی آفتاب و صبح هم از آن حسرت میبرند. در نهایت، او از محبوبش خواسته است که وعدهای به او بدهد، زیرا جان او نیز در این عشق فانی شده است.