شمارهٔ ۱۲۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست
گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خواب
زان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حال
گر به چوگان نسبت زلفش کند بیهوده گوست
سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرا
بر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست
لاف یکرنگی مزن با دوست هر ساعت کمال
تا چو گل بیرون نیائی خرم و خندان ز پوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی احساسات عاشقانه و شور و شوق نویسنده نسبت به محبوبش را بیان میکند. او از خیالات و یادهای مربوط به محبوبش سخن میگوید و تأکید میکند که اگر کسی به عشق او دل بسته باشد، باید به این خیالات گوش فرا دهد. در بخشی از شعر، اشارهای به گیسوی محبوب و تاثیر آن بر خوابهایش دارد و میگوید که عشق او مانند چمنی است که در میدان عشق آشفته شده است. همچنین نویسنده به اهمیت صداقت و یکرنگی در عشق اشاره کرده و یادآور میشود که برای رسیدن به خوشحالی و آرامش باید از قیدهای ظاهری رها شود. در نهایت، مضمون کلی شعر حول محور عشق، یاد محبوب و اهمیت راستگویی در روابط عاطفی میچرخد.