شمارهٔ ۱۲۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
چشم مسلمان کش تو کافر مست است
هندوی زلف تو آفتاب پرست است
دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد
زود بیفتد ز با چو رفته ز دست است
زلف تو در چشم ما بی تدش صید
زانکه به دریا فکنده این همه شست است
باد به گلزار زانک بوی نو آورد
شاخ گل تازه را همیشه شکست است
پیش تو کردند باز وصف قد سرو
مرغ به بانگ بلند گفت که پست است
لطف تو گفتا به مرحبا دهمت دست
لطف تو با ما همیشه از سر دست است
غمزه اش این کمال حاضر دل باش
شیشه نگه دار از آن حریف که مست است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی زیبایی و جذابیت معشوقه (با تشبیهات مختلف) و تأثیر آن بر شاعر و دیگران است. شاعر به زیبایی زلف معشوقه و تاثیر آن بر دل و چشم خود اشاره میکند و به نوعی عشق و شیدایی خود را بیان میکند. همچنین به تمایز میان زیبایی واقعی و ظاهری اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به معشوقه، که همچون نور آفتاب میدرخشد، ابراز میکند. در نهایت، شاعر به دلنوازی و لطافت معشوقه پرداخته و به غمزه و جاذبههای او اشاره میکند.