شمارهٔ ۱۵۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت
تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف
همچون پر طاوس نشان بر سر آیت
با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند
نرسم به دهان نو در آید به حکایت
جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان
از دوست به دشمن نتوان برد شکایت
گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد
بنیاد ز من نه اگر این است جنایت
کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی
کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت
بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست
در سنگ کند ناله فرهاد سرایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت است و بیانگر حالتی از شیدایی و دلدادگی عاشق نسبت به معشوق است. شاعر از لطف و عنایت معشوق سخن میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. او همچنین از رنج و مصیبتهای خود در عشق شکایت میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند از او بدگویی کند و تنها به معشوق خود وفادار است. شاعر به عشق و وفاداری خود به معشوق تأکید میکند و میگوید که حتی اگر دلش بسوزد، این عشق برای او ارزشمند است.