نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست

نیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست

بھر سوز دل اصحابه بجز داغ فراق

بود حاصل همه اسباب همین می بایست

پارسا زلف تو نگرفت که ترسید ز دین

آن به چنگال من بیدل و دین میبایست

در خور روی نکوی تو ز صاحب نظران

پاکبازی به همه روی زمین می بایست

تا شکست از طرف مشک بوجه افتادی

حلقه ای از سر زلف تو به چین می بایست

تا چو چشم سیهت مست بغلطیدی حور

بوی گیسوی تو در خلد برین می بایست

از سخنهای تو این گفته گزین کرد کمال

دوست را چون ز غزلهای گزین می بایست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از درد و حسرت ناشی از جدایی و فراق صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که کسی که به دل و جانش نزدیک بوده، ناگهان رفته و نبودش به شدت آزاردهنده است. شاعر به زیبایی و ویژگی‌های خاص آن شخص اشاره می‌کند و تأکید دارد که روابط و احساسات باید عمیق‌تر و بهتر از این می‌بود. او به نوعی غم و اندوه دوستان و نزدیکان را نسبت به این جدایی بیان می‌کند و به زیبایی‌هایی که باید در این روابط وجود می‌داشت، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر با نگاهی به سخنان و اشعار، ارزش و انتخاب‌های صحیح را در دوستی‌ها و عشق‌ها مورد تأکید قرار می‌دهد.