شمارهٔ ۱۶۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
من دگر دوست ندارم بجز این مونس دوست
فکر بسیار چه حاجت در رخش چون دیدم
گر بازم سر و گر نیز نظر هر دو نکوست
خوانده قصه طوبی که برآمده ز بهشت
طوبی آن قامت دلجوی و بهشت آن سر کوست
همچو زلفش به سلاسل نتوان داشت نگاه
هرکه را سلسله جنبان دل آن سلسله موست
بار جاده کشیدی همه وقتی دوشم
در سر اکنون می و بر دوش من این بار سبوست
بسکه در بای کشان کرد سر مسکینان
زلف مشکینش ازین شرم سر افکنده فروست
زاهدم گفت نشد عاقل و هشیار کمال
هرکه هشیارتر است از همه دیوانه تر اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و مونس دل صحبت میکند. شاعر از دوست و محبوبش میگوید و بیان میکند که غیر از او کسی را نمیخواهد. او به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و میگوید که نیازی به فکر و تردید ندارد چرا که محبوبش را دیده است. همچنین به داستانی از بهشت و درخت طوبی اشاره میکند که نماد زیبایی و دلجویی است. شاعر میگوید که عشق مانند زلف محبوبش آنقدر جذاب و غیرقابل دسترس است که نمیتوان به آن چشم دوخت. در انتها به صحبتهای زاهد اشاره میکند و میگوید که هر کس در عشق هشیارتر باشد، در واقع دیوانهتر است.