شمارهٔ ۱۹۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
عاشق بی درد را بر در او بار نیست
محرم این بار گاه جز دل افگار نیست
هست من خسته را پیش تو مردن هوس
جز هوس زیستن در سر بیمار نیست
دل بجز انکار زهد کار ندارد دگر
کار تو داری دلا چون به ازین کار نیست
عقل نیارد نهاد بر من بیدل سپاس
بر سر آزادگان منت دستار نیست
قیمت من کرد بار گفت نیرزد به هیچ
بهتر ازین بنده را هیچ خریدار نیست
منتظر روی حور ماند ز روی تو دور
دیده خالی ز نور در خور دیدار نیست
گرچه خوش آید به چشم گلشن جنت کمال
در نظر ما به از خاک در کار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد دلهای شاعر میپردازد. شاعر به عشق بدون درد اشاره میکند و میگوید که کسی که عاشق است، نباید از درد و رنج دور باشد. او از خستگی و اشتیاق به مرگ صحبت میکند و میگوید که تنها آرزویش زندگی کردن است. دل او تنها به انکار زهد میپردازد و از عشق حقیقی صحبت میکند. شاعر میگوید که عقل او نمیتواند سپاسگزار باشد و عاشق واقعی از هیچ چیزی نمیترسید. او به خود ارزش نمیدهد و به نظرش هیچ بندهای برای او ارزش ندارد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که زیباییهای بهشت در نظر او ارزش کمتری دارند و خاک در کار عشق از همه چیز مهمتر است.