شمارهٔ ۱۸۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صوفی که ز چشم تو برد جان به سلامت
سر بر نکند تا به قیامت ز غرامت
امروز گر آن لب نگرد زاهد خود کام
بسیار به دندان گزد انگشت ندامت
در دیده خیال قد تو روز جدائی
چون سایه طوبی است به گرمای فیامت
گر زلف کجت بیند امام از خم محراب
جز سوره واللیل نخواند به امامت
دی دید قیام تو مؤذن به نمازی
قد قامت او برد زیاد آن قد و قامت
ما از پس صد پرده تماشای تو کردیم
صاحب نظری هسته ز انواع کرامت
برخیز کمال از سر ناموس که رندان
کردند اقامت به سر کوی ملامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلبستگی عمیق به یک معشوق است. شاعر از صوفیای صحبت میکند که به خاطر معشوق جانش را از دست میدهد و تا قیامت نمیتواند از غم دوری او خلاصی یابد. او میگوید که اگر امروز آن لبها به زاهدی نگردند، بعدها به خاطر این عمل پشیمان خواهند شد. قد و قامت معشوق در ذهن شاعر مانند سایهای زیباست و او از زیبایی معشوق به شدت متاثر شده است. همچنین به کنایه اشاره میشود که اگر امام زلف معشوق را ببیند، فقط میتواند به زیباییاش اشاره کند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که برخیزد تا زیباییاش را به نمایش بگذارد، زیرا هنوز رندان در کوی او اقامت دارند و از او بهرهمند میشوند.