شمارهٔ ۲۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمت به غمزه کشت من بیگناه را
خود زلف را چه گویم و خال سیاه را
با آه و روی زرد ز خالت شدیم دور
باد آمد و ز دانه جدا کرد کاه را
مردم ز مه حساب گرفتند سالها
نگرفت در حساب جمال تو ماه را
جوهر که قیمتی است کشندش به احتیاط
من هم به دیده می کشم آن خاک راه را
از همت گدای تو باشد فرو هنوز
بی عرش اگر کشند شهان بارگاه را
سلطان حسن گو سوی دلها نظر گمار
ملک آن اوست کو بنوازد سپاه را
نام کمال خواجه که درویش خوانده ای
درویش خوانده ای به غلط پادشاه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید. او با اشاره به چشمان معشوق و زلفهایش، از شکوه و حُسن او میزداید و نشان میدهد که چگونه این زیباییها تأثیر عمیقی بر او گذاشتهاند. همچنین، شاعر به بیعدالتی زمانه و نادیده گرفته شدن زیبایی معشوق در مقایسه با زیبایی ماه اشاره میکند. در نهایت، او به کنایه میگوید که درویش واقعی کسی است که از زیبایی خداوند لذت ببرد و در واقع، عنوان درویش به او شایسته نمیباشد. این شعر بیانگر کشش عاطفی و زیباییشناسی عمیق شاعر نسبت به معشوق است.