شمارهٔ ۲۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را
از ناله مرغان چه غم آن دل سیه صیاد را
مردم به دور روی تو در گریه اند از آه من
شرطست باران ریختن در موسم گل باد را
گفتی ز بنیاد افکنم آن را که بر من دل نهد
گر جرم این باشد نخست از من بنه بنیاد را
حاشا که از غم های تو من بنده باشم در گله
هست از غمت آزادگی هم بنده هم آزاد را
بوسی به شیرین کاری ار کردم تراش از تو چه شد
عیبی نباشد سوی خود تیشه زدن فرهاد را
ذکر بلند قامتش می آیدم در گوش جان
ای پارسا بهر خدا آهسته خوان اوراد را
منع کمال از عاشقی جان برادر کی توان
پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و عواطف عمیق انسانی است. شاعر از زیبایی و تأثیر چشمان محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که عشق میتواند باعث درد و غم باشد. او از احساسی که مردم به خاطر او و عشقی که به او دارند، در گریه و اندوه قرار دارند، صحبت میکند. همچنین، شاعر بیان میکند که تحت تأثیر غم و اندوه محبوبش قرار نگرفته و آزاد است. او به نگرانیهای خود نیز اشاره میکند و میگوید که در عشق، مانع و مشکلات وجود ندارد و تسلیم احساسات خود شده است. به طور کلی، شعر به بررسی پیچیدگیهای عشق و تأثیر آن بر انسان میپردازد.