شمارهٔ ۲۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل بردی و دین رواست اینها
ای جان جهان چهاست اینها
بندم ز غمت جدا شد از بند
از جور و ستم جداست اینها
گفتی دهمت هزار دشنام
دشنام مگو دعاست اینها
خاک ره و گرد پاش گرد آر
ای دیده که توتیاست اینها
بر روی تو خال های مشکین
بر دل همه داغ هاست اینها
چشم خوش و خال خوش خط خوش
از جمله بتان کراست اینها
دل شد ز کمال غایب و عقل
گر نیست به تو کجاست اینها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و شوق شاعر به معشوق میپردازد. شاعر از جدایی و غم ناشی از آن سخن میگوید و تاکید میکند که همه دشنامها در برابر محبت و عشق بیمعناست. او از زیباییهای معشوق میگوید، از نشانههایی مانند خالهای سیاه بر چهرهاش و چشمان خوشفرمش، و احساس میکند که عشقش او را از دنیا و عقل جدا کرده است. در نهایت، شاعر در گم شدن در عشق و زیباییهای معشوق خود را غرق مییابد.