نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

پیش از آندم که می و میکده در عالم بود

جان من با لب خندان قدح همدم بود

بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست

زانکه این رایحه در آب و گل آدم بود

لب جانبخش تو در خنده مرا دل میداد

ورنه جان و دل از آن زلف سیه درهم بود

گلی شرم رخت آن روز همی کرد عرق

که به پیراهن صحرای جهان شبنم بود

عقل مدهوش من آندم به خرابات ازل

گاهی از لعل تو دلتنگ و گهی خرم بود

هر جراحت که همی کرد غمت بر دل ریش

زخم شمشیر جفاهای تواش مرهم بود

زاهد خام چه داند که چه می گفت کمال

کو، نه در پرده دلسوختگان محرم بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد روزهایی می‌افتد که پیش از وجود می و کعبه در جهان، با لبخند و خوشحالی زندگی می‌کرده است. او احساس می‌کند که بوی خونش در حال حاضر نیست زیرا این رایحه از ذات انسان سرچشمه می‌گیرد. لب معشوقش به او دل و شادی می‌دهد و بدون آن، دلش دچار ناامیدی می‌شد. شاعر به یاد می‌آورد که گل شرمنده‌ای در روزی خاص، نماد زیبایی و لطافت در دنیا بوده است. عقل او در آن زمان، در عالم خرابات بی‌نهایت گیج و مجذوب زیبایی‌های معشوق بوده و زخم‌های ناشی از غم یاد معشوق، مانند درمان زخم‌های جسمی است. او به زاهدانی که از عشق و درد دل‌سوختگان بیخبرند، طعنه می‌زند که آنها نمی‌توانند عمق این احساسات را درک کنند.