نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد

عجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد

سیاه پوش از آن گشته است مردم چشمم

که هر درنگ جگر گوشه به خاک سپارد

وجود خاکی ما را بسوخت آتش هجران

گر آب دیده نباشد بکوی دوست که آرد

تو آفتاب جهانی روا مدار که چشمم

در انتظار تو شب تا سحر ستاره شمارد

از آن نفس که شنیدم حکایتی ز دهانت

بجان تو که دل من هوای هیچ ندارد

امید من ز خیالت چنین نبد ز کمالت

ک رانه گیرد و زارم بدست هجر گذارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد فراق و جدایی می‌گوید. او از سوز دل‌خراش جدایی و اشک‌هایش سخن می‌گوید که مثل سیل از چشمانش جاری می‌شود. او به حزن و غم مردم اطرافش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این غم، او را به سوگ می‌کشاند. حسرت و عاطفه‌اش را نسبت به معشوق بروز می‌دهد و از انتظار طولانی‌اش برای دیدن او یاد می‌کند. شاعر به عمق دلتنگی و افسردگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که فقط خیال معشوق می‌تواند او را از این شرایط رها کند.