نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو بار زیستن اهل درد نپسندید

چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید

حکایت دل بیمار باورش نفتاد

که تا معاینه آنرا به چشم خویش ندید

حدیث سوختگان زود زود آتش را

فرو نیامد تا از کباب خون نچکید

ز رقص گوشه نشین توبه کرده بود و سماع

رخ تو دید و از آن عهد نیز بر گردید

به خاک راه رسید آن کمند زلف دراز

چو من فرو ترم از خاک ره بمن نرسید

میان هر مژه چشمم به حیرت است که اشک

پای آبله در خارها چگونه دوید

کمال در سخن اکثر معانی تو نوشت

نکر شناخته لذة لکل جدید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات و دردهای عمیق انسانی است. شاعر به زندگی سخت و بی‌رحم اهل درد اشاره می‌کند و از خستگی و رنج خود می‌گوید. دل بیمار او نمی‌تواند واقعیت‌های دردناک را بپذیرد مگر اینکه با چشمان خود ببیند. او همچنین به سوختن و آتش عشق و اشتیاق اشاره می‌کند و این که چگونه رقص و شادی از یاد رفته برمی‌گردد. شاعر در نهایت احساس حیرت و ناامیدی خود را در مواجهه با اشک و دردهای عاطفی ابراز می‌کند و به زیبایی‌های کلام و معانی عمیق اشاره دارد.