نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود

تا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود

مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسباب

ازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت

در کلبه ما محنت هر روزه شب دوش

شریف نفرمود ندانم که کجا بود

من در عجب آن لحظه ز تشریف خیالت

کان پایه نه در خورد من بی سرو پا بود

گر یکدمه وصل تو خریدیم بعد جان

آن هم سر یک موی ترا نیم بها بود

اندیشه خون ریختنم دوش به آن چشم

بر عزم جفا کردی و آن عین وفا بود

گر داشت کمال از نو نهان سوز تو چون شمع

بر سوز نهائیش رخ زرد گوا بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد شب‌هایی می‌افتد که خیالی از معشوقش، مونس او بوده است. او به خاطر روزهایی که با معشوق همراه بوده، به یاد مجلس‌های شاد و خوشیو دل‌جمعی می‌افتد. بیان می‌کند که در کلبه‌ای که محنت‌های روزانه‌اش را تجربه می‌کند، نمی‌داند کجاست و حسرتِ لحظات را می‌خورد. شاعر از جدایی و دلتنگی خود سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که اگر حتی یک لحظه به وصل معشوق دست یابد، آن را کم‌ارزش می‌داند. او به جفا و وفای معشوق اشاره می‌کند و درباره‌ی سوزی که در وجودش احساس می‌کند، صحبت می‌کند و به زردی رخ معشوق چون شمع، اشاره دارد.