نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رود

ور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود

تا هست بر لوح بقا از جان نشان باور مکن

کر دیده صاحبدلان نفش رخ زیبا رود

گرشد سرم در کار آن زلف عبیر افشان چه شد

شوریدگانرا دائما سر در سر سودا رود

گفتم رسان ای دل برو از آب چشم من خبر

دل گفت ما راکی رسد کآنجا حدیث ما رود

بوی وفا داری رود تا روز حشر از آب و گل

در هر زمینی در من و عشقش حکایتها رود

هان ای رقیب از دامنش دست تصرف بگسلان

بگذار کامشب همچو مه هر جا رود تنها رود

با بیخبر کم کن کمال از خاک پای او سخن

چه سود اگر کحل بصر در چشم نابینا رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عاشقانه و دلبستگی‌های عمیق خود اشاره می‌کند. او به زیبایی و دلربایی معشوق پرداخته و می‌گوید که اگر از آن بگذرد، دیگر چیزی نخواهد ماند. دلش شیدا و مشتاق است و در انتظار وصال معشوق است. شاعر به یادآوری می‌آورد که چون عشق وجود دارد، حکایت‌ها و داستان‌های مختلف حول آن شکل می‌گیرد. او از رقیب می‌خواهد که از دامن معشوق دست بردارد تا او بتواند به تنهایی در دل شب برود. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که کلام بی‌خبر از عشق هیچ ارزشی ندارد اگر چشم بینا آن را نبیند.