نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند

ز عشق سینه که رنجور شد شفا چه کند

اگر نظر نگمارد به عاشق درویش

عتابت و کرم خویش پادشا چه کند

گرفتم آن سر زلف از سنم ندارد دست

شب وصال که افتد بدست ما چه کند

را چه جرم که خود می رود دل از دستم

دلی که خود رود از دست دلربا چه کند

چو در بهشت نمائی جمال کو رضوان

بگو به حور که دیگر کسی ترا چه کند

خیال عارض تو نیست در دل بی عشق

چنین لطیف چنان جای بی هوا چه کند

دعای جان تو گفت ابرویت چو دید کمال

نیازمند به محراب جز دعا چه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار بیانگر احساسات عاشقانه و غم و اندوه ناشی از عشق است. شاعر به دشواری‌هایی که در عاشقی با آن مواجه است، اشاره می‌کند و از درد و رنجی که عشق به همراه دارد، سخن می‌گوید. او می‌پرسد اگر محبوب به عاشق توجه نکند، چه باید کرد و اینکه اگر در دل عشق وجود نداشته باشد، دل چگونه می‌تواند آرامش پیدا کند. همچنین به زیبایی‌های محبوب و قدرت دعا اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در برابر دشواری‌ها، تنها امید به دعا و محبت است.