شمارهٔ ۵۵۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید
دل رنجور ز وصلت بشفائی نرسید
این همه خون بناحق که در ایام تو رفت
هیچکس را به تو چون و چرائی نرسید
غم هجران توام جان به لب آورد و هنوز
لب امید ببوسیدن پائی نرسید
بر درت زآن همه فریاد که کردیم و خروش
سگ کوی تو بفریاد گدانی نرسید
هر کسی بافت بخوان کرمت دسترسی
دست کوتاه من الأ به دعای نرسید
غایت لطف همین است و کرم کز تو مرا
ساعتی نیست که تشریف بلائی نرسید
سالها در راه مقصود بسر رفت کمال
سالها بین که بر رفت و بجائی نرسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حسرت و غم ناشی از جدایی سخن میگوید. او اشاره میکند که در طول عمرش هیچ لطف و وفایی از طرف محبوبش نصیبش نشده و با وجود تلاشهای بسیار و فریادهایی که زده، هیچ کمکی به او نرسیده است. دلتنگی و غمهای ناشی از دوری از محبوب باعث شده که امیدش به وصال کاهش یابد. در نهایت، زندگیاش را صرف تلاش برای رسیدن به محبوب کرده، ولی به جایی نرسیده است.