شمارهٔ ۵۴۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد
کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد
هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد
کان وعده را به چشم همان دم وفا نکرد
روئی نماند کز سره طه به چین نساخت
پشتی نمانده کز خم ابرو دو تا نکرد
بیمار کرد و درد فرستاد و جان ستاند
بیمار عشق را به ازین کس دوا نکرد
خواهیم کرد گفت به دفع رقیب فکر
فکریه صواب بود ندانم چرا نکرد
منت پذیر آن لب العلم که پیش خال
خط را به بوسه جای من خسته جا نکرد
تا خاک آستان نو آورد در نظر
چشم کمال آرزوی توتیا نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذبه یک معشوق میپردازد که هرگز نمیتواند بیتوجهی و دوری کند. شاعر میگوید که او هیچ گاه به وعدههای خود عمل نکرده و در عوض، فقط درد و رنج عشق را به جان عاشق وارد کرده است. در اینجا، شاعر از ناکامیهای خود در حل مشکلات عشق سخن میگوید و به تدبیری که برای دفع رقیب اندیشیده، اشاره میکند ولی به این فکر نمیرسد که چرا اقدامی نمیکند. در نهایت، شاعری که خود را در فراق معشوق بیمار و خسته میداند، به بوسهای که به جای او بر لب معشوق گذاشته شده، حسرت میخورد. در نهایت، شاعر آرزوی وصال معشوق را در دل دارد و خضوع و ارادت خود را نسبت به او ابراز میکند.