شمارهٔ ۵۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب
چون کند بیچاره مسکین تن تنها غریب
آرزومند دیار خویشم و یاران خویش
در جهان تا چند گردم بی سر و بیپا غریب
چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من
محنت غربت نداند هیچکس الا غریب
هرگز از روی کرم روزی نپرسیدی که چیست
حال زار مستمند مانده دور از ما غریب
چون درین دوران نمی افتد کسی بر حال خود
در چنین شهری که میبینی که افتد با غریب
در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال
واغرییی واغریبی واغریبی واغریب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و تنهایی خود در دوران غربت میگوید. او دلش در کنار معشوقش است، اما خودش در دیاری بیگانه قرار دارد و از زندگیاش احساس بیسر و سامانی میکند. او آرزوی بازگشت به دیار و یارانش را دارد و از سختیهای غربت مینالد. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچکس نمیتواند احساس او را درک کند، چون خود در غربت نیفتادهاند. او از بیخبری دیگران از حال و روزش شکایت دارد و در نهایت به دشواریهای زندگیاش در غربت اشاره میکند.