نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب

مطلعی گفتم بدین خوبی که می گوید جواب

باتو چون زلفت چه خوش باشد شب آوردن به روز

کاشکی این دولت بیدار میدیدم به خواب

گو دل ریشم بجوئید آن در چشم از راه لطف

زانکه بر مستان بسی حق نمک دارد کباب

در میان دیده و دیدار جان افزای دوست

چند مانع میشوی بارب برافتی ای نقاب

چشمم ار خاک درت جوید فکن در دامنش

مردمان گویند نیکونی کن و افکن در آب

ای امام آن ابروان گر در نماز آری به چشم

بعد ازین محراب را چون چشم او بینی به خواب

گفتمش در عشق رویت فتونی دارد کمال

قصه پروانه فردا باز پرسند از چراغ

در چکان بعنی جوایی گونه بر وجه عتاب

گفت نی ای روشنی والله اعلم بالصواب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذبه‌ای است که چهره معشوق به مانند آفتابی درخشنده دارد. شاعر در وصف عشق و دل‌باختگی خود به محبوب، تصاویری از شب و روز، و لطافت‌های زلف معشوق را به کار می‌گیرد. او آرزو دارد که ای کاش بتواند در خواب هم این سعادت و زیبایی را ببیند. در ادامه، شاعر به چالش‌های عشق و دشواری‌های رسیدن به وصال می‌پردازد و همچنین به نقش پاکی و نورانی بودن وجود معشوق در زندگی‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، او از عشق و افروختگی دلش سخن می‌گوید و در پاسخ به خود، به تجربه عشق و زیبایی شعری اشاره می‌کند.