شمارهٔ ۶۵۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که دوست ندارد ز جان ندارد حظ
که جسم دور ز جان از جهان ندارد حظ
حظر چو کوثر است به خلد آب خضر در ظلمات
رواست گر لب ما زان دهان ندارد حظ
چه رنگ از رخ خوبان رقیب را جز جنگ
که باغبان ز گل و گلستان ندارد حظ
نکرده زلف به کف زآن ذقن چه بهره برم
که تشنه از چَهْ بیریسمان ندارد حظ
خوش آیدش که ببیند تنم رنیم و رفات
مگر پریست که جز استخوان ندارد حظ
نشان خاک درشه پارسا گرفتم بافت
ز سرمه دیده اعمی چنان ندارد حظ
به زاهد این سخن تره اثر نکرد کمال
درخت خشک ز آب روان ندارد حظ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بیان احساسات و تمایلات انسانی میپردازد و نشاندهندهی بیحسی و خسران زندگی بدون عشق و ارتباط عاطفی است. شاعر میگوید که انسان اگر از عشق و جان خود بهرهمند نباشد، زندگیاش بیمعناست. او اشاره میکند که لذتهای ظاهری و حتی زیباییهای جهان نیز بدون عشق ارزش چندانی ندارند. در نهایت، شاعر به ناامیدی و ناتوانی در یافتن لذتهای واقعی زندگی در دنیای بدون عشق و معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی زاهدان نیز از این حقیقت بیخبرند.