نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش

پرسشی میکنز رنجوران شب پیمای خویش

با همه خندان لبی بر من بگرید شمع جمع

گر برو پیدا کنم این سوز ناپیدای خویش

من که بیقیمت نرم پیش کسان از خاک راه

خود فروشیها کنم گر خوانیم مولای خویش

تا به بالای بلندت سر فرو آورده ام

سر بلندم راستی از همت والای خویش

سرو بر طرف چمن وقتی به جای خویش بود

تا تو سوی او برفتی او برفت از جای خویش

حسن و زیانی بناگوش ترا زیبد که یافت

خلعت سودای زلفت راست بر بالای خویش

هم به خاک پات کش بر دیده بنشاند کمال

گ ر فرستنی سوی او گردی ز خاک پای خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج شب‌های خود فریاد می‌زند و از کسانی که در شب‌های تاریک رنج می‌کشند، پرسش می‌کند. او با اشاره به شمع‌ها که با لبخند اشک می‌ریزند، به دنبال یافتن سوز درونی‌اش است. شاعر خود را ناچیز می‌داند و حتی برای مولایش خود را فدای دیگران می‌کند. او به بلندی شخصیت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که برای رسیدن به معشوقش سرش را پایین آورده است. در ادامه، شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید حتی خاک پای او نیز باید بر سرش بنشیند. در نهایت، ابراز عشق و تسلیم به محبوب را به تصویر می‌کشد.