نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق

که نیست در خور بیمار جز غذای موافق

از آن متاع که عاشق بیار خویش فرستد

مراست جانی و آن نیز نیست تحفه لایق

رقیب سعی نماید چو غمزه نو بخونم

بود موافق غماز فکر و رأی منافق

دلم به زلف تو چون پی برد به سر میانت

که کس به ذهن پریشان نکرد فهم دقایق

اگر دهان تو گویند هست و نیست ز تنگی

نه کاذبند درین نکته عاشقان و نه صادق

پزم خیال تجرده ولی ز زلف بتانم

در آمدست به گردن هزار گونه علایق

کمال روی تو دید و ز شوق در سخن آمد

شود هر آینه طوطی ز عکس آینه ناطق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ابراز عشق و نیاز به محبتی خاص می‌پردازد. او از طبیب عشق می‌خواهد که شربتی از خون عشق آماده کند، زیرا بیمار عشق فقط به غذا و دارویی که با دلش سازگار باشد، نیاز دارد. عشق او به محبوبش، شبیه زلف اوست که در نگاهش پیچیده و دشوار است. شاعر بیان می‌کند که در این عالم، حقیقت و دروغ در عشق یکی به نظر می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌تواند به‌طور دقیق از احساسات عاشقانه آگاه باشد. او به زیبایی محبوب اشاره کرده و می‌گوید که کمال زیبایی او باعث بیداری و شور و شوق در دل‌ها می‌شود. در نهایت، این احساسات و عشق به محبوب به زیبایی با تصویرسازی و تلمیح‌های پیچیده بیان شده است.